ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و ثمین در حافظیه

سلام به شیرین عسلهای خودم.امروز که پنجشنبه بود،عصر رفتیم بیرون.هوا عالی بود ،هوای حافظ کردیم و رفتیم حافظیه.اردیبهشت ،شهر شیراز واقعا زیبا و دیدنیه.البته بجز خیابونهای پر تردد و ساعتها در ترافیک موندن!چون این سه روز هم تعطیل بوده،مسافران زیادی هم به شیراز سفر کردن که خودش حال و هوای دیگه ای به شهر داده.بعدش هم رفتیم پارک آزادی و ثنا طلا اسکیت سواری کرد.و ثمین بلا هم که اینروزا ماشاله خیلی شیطون شده کلی اینور و اونور دوید و از پله ها با گفتن سه چهار، بالا و پائین میپرید(چون یک و دو رو ما میگفتیم حالا سه و چهار رو اون میگه)   این درب حرم امام علی ست که به دست هنرمندان شیرازی درست شده ...
8 ارديبهشت 1391

ما شیرازیم...

سلام به همگی.به خاطر تعطیلات سه روزه، اومدیم شیراز.خیلی دلم تنگ شده بود و عجیب دلم هوای شاهچراغ رو داشت.خوشبختانه سعادت نصیبم شد و امشب که شب شهادت بانو فاطمه ی زهرا بود رفتیم حرم.مراسم داشتند و بینهایت شلوغ بود.خوشبختانه ثنا و ثمین دخترای خوبی بودن و کلی نشستیم و لذت بردیم.توی صحن وقتیکه خدام حرم داشتند مراسم شام غریبان رو اجرا میکردند و نوحه میخوندن یه چیز خیلی عجیب بود . موهای تنم سیخ میشه وقتی بهش فکر میکنم.موقع نوحه سرائی همه ی کبوترهای حرم توی ضلعی که رو به مراسم بود جمع شده بودن و به پرواز درمیومدن.انگار که همه ی اونها هم با هم برای تنهائی امام علی و بچه هاش ماتم زده بودند و عزاداری میکردن!!این موضوع رو بابارضا و باباجون هم تائید...
7 ارديبهشت 1391

ثنا و ثمین و سفرنامه ی عید 1

سلام به دخترای گلم.حالا که دیگه تولدانه ی ثنا جون و خونه تکونی بعد از عیدمون رو پشت سر گذاشتیم،تقریبا وقتم ازاد شده و تصمیم دارم از خاطرات عید بنویسم.ولی چون زیاده در چند پست میذارم تا خسته کننده نباشه.جونم براتون بگه که فردای روزی که ثمین جون رو از بیمارستان مرخص کردیم،از 7 صبح تا 7 غروب من و بابا سر پا بودیم و مشغول بستن چمدونها و اشپزی و کارهای خونه و... بودیم.بالاخره 7 عصر از بوشهر زدیم بیرون.سر راه گفتیم بریم گناوه شاید چند دست لباس برای ثمین بخریم.اخه بچه م نصف شده بود و همه ی لباسهائی که براش خریده بودم گشاد شده بودن براش.ساعت 10 رسیدیم و همه ی مغازه ها داشتن جمع میکردن.فقط تونستم دو تا شلوار براش بخرم و یه کرم برای خودم.تنها حسن...
26 فروردين 1391

ثنا و ثمین و خریدهای عید

سلام به همه ی عزیزانم و دوست جونیهای گلم. گفته بودم که قراره با خاله مهتاب اینا بریم عسلویه برای همین من هیچ چیزی نخریدم.صبح پنجشنبه ساعت 3 رسیدن.و تا بیدار شدیم و راه افتادیم 10 صبح شد.هوا عالی عالی بود.ثنا که با خاله مهتاب جونی جور جوره از اول تو ماشین اونا نشست و کلی خوش بهش گذشت.کنگان که رسیدیم موندیم و ناهار خوردیم و استراحت کردیم .من و ثنا و خاله مهتاب یه نیم ساعتی رفتیم لب دریا و حسابی از خوردن امواج به ساحل لذت بردیم و انرژی تخلیه کردیم.ساعت 3 راه افتادیم و 4 عسلویه بودیم.توی راه وقتی که از کنار شهر دیر رد میشدیم به یاد خانم معلم بندری افتادم و همینطور وقتی که شوشو گفتن که پشت اون کوه شهر جم هست ناخوداگاه به یاد مامان ماهان عزیز...
21 اسفند 1390

شله زرد نذری

ثنا و ثمین عزیزم.روز چهارشنبه صبح رفتیم شیراز.هوا آفتابی بود و گرم و همه از اینکه بارون نمیباره ناراحت بودن.بس که قدم خیر بودیم ما ،همچین که عصر شد ،به قول معروف در آسمون باز شد و تا روز آخر که اونجا بودیم همش بارون بارید و همه خوشحال شدیم.هر چند که روز جمعه خونه نشین شدیم ولی 4شنبه و 5شنبه رو رفتیم بیرون و یه گشتی هم تو بازار زدیم.چقدر دلم برای خیابونهای شیراز تنگ شده بود.خدایا یعنی میشه ما دوباره برگردیم شیراز؟! روز شنبه که اربعین حسینی بود،عمه مریم شله زردی رو که نذر بچه دار کردنشون کرده بودند رو پخت.گفته بودم که خدا بعد از 12سال بهشون یه نی نی داده که البته الان 8 ماهشه و انشااله آخر بهمن ماه به دنیا میاد. بار اول که سونو رفته بود ،گف...
25 دی 1390

ثنا و ثمین و بی بی

سلام به دخترای مامان و همه ی دوستانی که تو این یه هفته ای که  نبودیم بهمون سر زدن. اون هفته بابا رفته بود ماموریت و مامان کارهاش زیاد بود و نتونستم بیام و بنویسم.البته چند تا رویداد اون هفته رو در اسرع وقت مینویسم.پنجشنبه شب بهمون خبر دادند که بی بی فوت شده.بی بی مادربزرگ بابا رضا بود که عمرشون به صد میرسید.با اینکه سنشون زیاد بود اما راه میرفت و همیشه نماز اول وقت میخوند. همیشه لبش به دعا باز بود و برای بچه ها و بچه های اونها دعای خیر میکردن.خدا روحش رو شاد کنه.وقتی ثنای عزیزم به دنیا اومد تا چند سال زهرا صداش میزدن و جالب بود که ثنا هم عادت کرده بود و وقتی میگفت زهرا، ثنا کوچولو میگفت :بله!بی بی 6ماه اول سال که دزفول گرمه می او...
11 دی 1390

ثنا و ثمین و عروسی

سلام به دخترای گلم و همه ی دوستامون روز دوشنبه رفتیم دزفول.آخه عروسی پسرخاله مصطفی و همینطور یکی دیگه از اقوام بود.هر چند که به مراسم حنابندون نرسیدیم،اما برای عروسی تلافی دراوردیم.مادرجون مهری اینا هم  اومده بودن و یه تجدید دیدار هم با اونا داشتیم .این چند روز خیلی خوش گذشت و من حیف دونستم که تو این فرصت کم پای لب تاب بشینم و دوستانی رو که نگران ثمین شده بودن رو از نگرانی در بیارم.خدا رو شکر حالش خوب شد که رفتیم.تو عروسی ثمین همش بغل بابا بود  و بیرون بود.چون تا صدای کل رو میشنید میزد زیر گریه.اما پیش اقایون خیالش راحت بود که خبری از کل زدن نیست و خوش میگذروند. جمعه شب بود که برگشتیم.ساعت یک و نیم شب و با یه صحنه ی دردناک مواجه...
30 آبان 1390

9ماهگی ثمین گلی

بالاخره امروز موفق شدم بیام و یه پست جدید بزارم  که مصادف شد با ورود ثمین گلی به 9 ماهگی. دخملم مبالک باشه. انگار همین دیروز بود که به این دنیای مادی قدم گذاشتی نازنینم.هنوز باورم نمیشه که مادر دو تا بچه هستم! بگذریم... پنجشنبه عروسی بیدیم.خوب بود و خوش گذشت البته اگه از دوتا موضوع فاکتور بگیریم:(اولی گریه کردنهای ثمین بعد از هر بار شنیدن صدای کللللللللل و دوم حال بهم خوردگی ثنا بعد از خوردن دیر هنگام شام ) خوش گذشت چون اولین عروسیی بود که ثنا عین چسب به من نچسبید.واین به خاطر همین مهد رفتنه و شایدم اقتضای سن ؟!بهر حال در کل خوب بود.هم تجدید دیداری بود با دوستان و اشنایان و هم تجدید قوا و کسب انرژی مجدد برای دوباره دست تنها شدنم.راستی ع...
1 آبان 1390

سفریه روزه

دیروز ساعت 11 بابا رضا زنگ زد و گفت بابای پرهام(همکار بابا)گفته بریم گناوه.اول موافق نبودم،چون یه سری کار رو گذاشته بودم برا اخر هفته که بابا هست.اما بعد گفتم بریم بهتره .چون هفته ی اینده یه عروسی دعوتیم که شیرازه و اونجا هم هوا سرده.باید برا بچه ها لباس گرم میخریدم.خلاصه قید کارها رو زدیم وگفتیم خریدو عشقه! ساعت4ونیم رسیدیم.چون هوا خوب بود واخرهفته، خیلی شلوغ بود.برای ثمین گلی چنددست لباس گرم وشلوار و یه پیرهن خوشگل وبرای ثنا طلا یه شلوار کبریتی خیلی ناز و یه ساپورت گزم برا زیر لباس فرمش و برای خودم یه مانتو و یه شلوار  وبرای بابا رضا هم....... هیچچچی!چون همیشه مشکل پسنده و چیزای خوب و گرون میخره.برای اسباب بازیهای ثمین گلی هم یه جعبه ...
22 مهر 1390